کلک خیال
 
ما را مددی که مست گردیم ...بیرون ز هر انچه هست گردیم...

دردهای من واگنهایی هستند

که بهم بسته شده اند

هر واگنی به واگنی دیگر

تا بنگری واگن هایست که بر ریل زندگیم روانند

من خسته از کشیدن این بار اندوهم

ناگاه سوت تازیانه بر شب ظلمانی زد

می بینم ایستگاهی تا کوله ام را بر زمین بگذارم

غربت و غریبی و غم و تشویش

با بلیطی در دست گوی سبقت دارند

اه ... که ...نفرین بر همسفران سرنوشت !




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 آذر 1391 توسط mahnazrezazade

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید