کلک خیال
 
ما را مددی که مست گردیم ...بیرون ز هر انچه هست گردیم...

پرده ی توری برف جلوی چشم زن اویخته ست.

مرد با خاطره عشقی دور مانده سرگرم درین روز زمستانی سرد  !

یادها می ریزند از سر شاخه ی اندیشه ی او....برگهایی همه زرد...

زن درین سوی اتاق مانده تنها در خویش ....

عشق او خاطره دوری نیست !

بر لبش می گذرد  " وه چه نزدیک و چه دوری از من  "

مرد تنها در خویش بیصدا می گرید....می کشد اهی  ..و..

لب می بندد  " وه چه دوری و چه نزدیک به من  "

پرده نازک اشک جلوی پنجره چشم زن اویخته ست !!!




نوشته شده در تاريخ شنبه 22 مهر 1391 توسط mahnazrezazade

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران