کلک خیال
 
ما را مددی که مست گردیم ...بیرون ز هر انچه هست گردیم...

گفتم : بگذار فقط چند سطر بنویسمت

گفتی:نمی توانی! چون من چند جلد هستم!

و من شروع کردم به نوشتنت...سطر به سطر ...!

اما ...تو هیچ سطری را نخواندی !

در روزهای چند بعدیت حل شدی !

ان قدر به زندگی منهای من ادامه دادی که سطرها شدند

پاراگراف..صفحه..فصل..یک جلد ..و..چندجلد..و..چندین جلد!

من تمام جلدها را به دست باران سپردم

وسکوتم رابه تن کردم

و رفتم به " سمت تنهایی خودم " !




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه 12 دی 1391 توسط mahnazrezazade

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران